اشک

مشق شب

هر قدر خواستم

تو را جا بدهم

میان قافیه ها و ردیف ها

نشد : انگار نمی گُنجی

اصلا تو قالب نداری

شیرین تر از غزلی و

داغ تر از بحر طویل

بیچاره استعاره و تمثیل

که مثل تو پیدا نمی کنند

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:29 توسط سکوت| |

یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا

 




خواب بی امان پرید   از دو چشم این کویر

سر نمی زند چرا   یک نفر به این اسیر

خاک سرد کوچه ها    در هجوم سایه ها

عابران یخ زده   میروند از این مسیر

قصه ی همیشگی   التهاب آب ونان

پس نمی رسد چرا  کس به داد این فقیر

یک نهال تازه پا   از فشار غصه ها

یک شبه بدون درد   میشود غریب و پیر

گندمی نخورده ایم  کوبهشت نسل ما

این جهنم برین    انتخاب ناگزیر

ما گلی شکفته ایم   زیر دست و پای جبر

طفل ناقص زمان   یک جوان سر به زیر

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 13:17 توسط سکوت| |

تقریبا بیست سال پیش بود نوار کاستی  رو تو محرم گوش دادم که خیلی قشنگ بود ساده و صمیمی  پر از سوز و اشک  ̨ اون موقع برای من که کودکی هفت یا هشت ساله بودم مضامینی عمیق و فاخر داشت  با هاش گریه کردم و بیت به بیتش تو ذهنم حک شد . چند روز پیش ( قبل از محرم ) اون غزل قدیمی رو داشتم برای خودم زمزمه می کردم که  این کودک متولد شد . ابتدا می خواستم کلمات یا اصطلاحات قوی با مضامین دقیق و امروزی داخلش به کار ببرم  که بعد نظرم عوض شد  و تصمیم گرفتم رنگ و بوش به همان  صورت  قدیمی و بکر باقی بمونه ...   

شیرین تر و صاف تر از حال و هوای دوران کودکی یاد ندارم

غزل باید خودش حرف می زد حالا که صامت مانده ضعف شاعر است نه آب و هوا ...


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تا که مهیا شدم بهر عزای حسین

                                          سینه ی من می شود کرب و بلای حسین

باز محرم رسید موسم عشق نگار

                                             بی سر و سامان شدم بهر لقای حسین

پیرهنم را درید آتش طوفان یار

                                              پر شده قلب من از حال و هوای حسین

رحمت عامش گرفت دست من زار را

                                                  شکر که نوشیدم از آب بقای حسین

بوده ام از کودکی مست و خراب غمش

                                              رزق حلال من است درد و دوای حسین

گر به نوایی رسید این دل بی قیمتم

                                              هیچ نبوده به جز جود و سخای حسین

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:14 توسط سکوت| |

صبح خواهد آمد

انفجار خبری داغ پر از خاکستر

که در این جنگل بی مهر

کسی می آید

دلش از چشمه ی خورشید پر است

و سخن ها دارد

از فرار شب و بی حوصلگی

تا رسیدن به خدا

شاید این بارش بی وقفه ی ابر

لحظه ی موعود است .

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 10:51 توسط سکوت| |

اَللّـهُمَّ اَرِنيِ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ


صبح غریب


هنوز پا برهنه ام

شبیه فصل کودکی

و گریه می کنم تو را

میان عشق و عاشقی

چه کرده ای تو با دلم

که بعد سالیان سال

هنوز من نه مرده ام ...

به یاد خاطرات تو

سحر به سجده می روم

که شاید از دیار صبح

نشانی از تو آیدم






من آن شب تا سحر (هو) می کشیدم

                                       به سینه نقشی از او می کشیدم




اَبْکی لِظُلْمَةِ قَبری، اَبْکی لِضیقِ لَحْدی، اَبْکی لِسُؤال مُنْکَرٍ وَ نکیرٍ

وحشت از سوختن خود دارم /// مثل این است که جبرائیلم


همیشه ناگفته ها لذتی دیگر برایم دارد .

انتظار آمدنی را می کشم که ابعاد وسعت اش را نمی شود ترسیم کرد .

 


 

اگر وصال پا دهد

عشق تمام می شود

و ذره ذره های غم

رو به زوال می رود

من ز دو چشم مست تو

خمر و خمار می کنم

و شاعرانه با خدا

صحبت عشق می کنم

قسم به لحظه های شعر

به لحظه ی سرودنت

مجسمی کنار من

و من نفس نفس تو را

سکوت مشق می کنم

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 3:53 توسط سکوت| |

اَلْحَمْدُ لِلّهِ بِجَمیعِ مَحامِدِهِ كُلِّهَا عَلى جَمیعِ نِعَمِهِ كُلِّها 






با عرض سلام محضر همه ی دوستان عزیزی که نسبت به بنده لطف داشتند و دارند . دیروز استاد بزرگوارم ، که از مفاخر شعر آیینی  امروز هستند تماس گرفتند و از تعطیلی وبلاگم گلایه داشتند . استدلال ها و بهانه های تعطیل کردن وبلاگم رو محضرشون عرض کردم ، اما مورد قبول واقع نشد و ایشان فرمودند: همچنان به همین منوال ادامه بدید . لذا به جهت اطاعت امر ایشان تا چند وقت آینده وبلاگ اشک مجددا به روز خواهد شد . از تمام دوستان عزیزی که در این پریشان احوالی ما با پیام های مهربانشان تنهایم نگذاشتند و جویای احوالم بودند سپاسگذارم و هیچ وقت محبتشان را فراموش نمی کنم .

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:53 توسط سکوت| |




وبلاگ اشک تعطیل شد




















حال و بالم زیاد

رو به راه نیست

شاید غرق شدم

یا که رفته ام

هر شب به جای حافظ

از دیوان تو

فال می گیرم

ولی

نه تو می آیی

نه شاهد

باشد تو  هم  قهر کن

به تنهایی ام   خو    گرفته ام

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 12:2 توسط سکوت| |

حاشیه

 

 

 

گل و مرغ ها

کنار مقرنس

ابروهای نازکت

هلهله می کنند

و انعکاس آفتاب

از میان چشم های خوش رنگت

به سر سرای اندرونی قلبم

می تابد

و فرش ماهی گردی

که زیر قدم هایت

محو می شود

تو را به رقصیدن

میان باغچه اش

دعوت می کند

 


زمانی بود در التهاب و همهمه های اطرافم می سوختم  و گاه گاهی که از لابه لای این کوچه های مجازی عبور می کردم چشمانم با جملاتی  غربت زده آشنا می شد که سعی می کردم با ترحمی کودکانه از کنارشان گذر کنم . حال که امواج خروشان روزگار آتش وجودم را خاموش کرد حس میکنم از نو متولد شدم .

 نزدیکی های سحر تازه  فهمیدم :  تنهایی چه لذتی دارد . تصمیم گرفتم که ((( خودم باشم و خودم))) و نگاهم را از دستان خشک و بی عاطفه ی ترحم بپوشانم .   

به قول خواهرم :

ترجیح می دهم که خودم باشم و خودم

                 چیزی از انزوای خودم گوشه گیر تر

 

 

 

هارمونی 

 

 

سمفونی نگاه تو

وقتی که اجرا می شود

آرام آرام قلب مرا

مسخ می کند

و در خلسه ای عمیق

فرو می برد  ...

گیسوان  پریشانم  را

در چنگ باد رها می کنم

تا در طلوع صدایت

سماع کند

آری تو انتهای رسیدن

به قله های منی

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 4:18 توسط سکوت| |


من تا لبانت را نبوسم کی توانم

امواج قلبم را به چشمانت رسانم

بی پردگی کن با من ای آهوی وحشی

وقتی که عشقم را به کامت می چشانم

هنگام مستی از نظر بازی حذر کن

چون رزق مضمون را ز شرمت می ستانم

آشفته کن خروار زلف ات را پریوش

تا شانه ام را روی این محشر کشانم

لبهای خود را غنچه کن در حجله گاهم

این بوسه ها را کنج لبخندت نشانم


نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:28 توسط سکوت| |

تقدیم به روح بارانی مادر (س)

 

هفتاد و پنج صبح خمار است

که از انکسار ضلع خودت

رنج می بری

و ماه نیلی چهره ات را

در هاله ای از ابهام می کشی

هجرت مکن

که اسد الله الغالب

بی تو مغلوب می شود

بانو تو را به جان حسن (ع)

این روز آخری

آثار دست نحیفت را

به روی نان ها که می پزی

مگذار

فردا که نباشی

حسین (ع) ببیند

دق می کند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 13:49 توسط سکوت| |

Design By : Night Melody